58
خیلی شب خوبی بود...بعدم کادوهاش رو باز کرد و کیک خوردیم و بازی کردیم و شام خوردیم و ساعت 11 دوستای پسرمون رفتن و ما دخترا همون جا موندیم ...یه فیلم ترسناک با هم دیدیدم و بعدم ساعت 3 خوابیدیم...
منصور هیچ وقت تولد نمیگرفت...خوشحال بود...دوس داشتم
خلاصه که من پیچوندم و اومدم شیراز و گفتم دکترا یه چیز می گن حالا فعلا بذار باشه.تا پای من به این شیراز رسید و هنوز چند روز نگذشته بود که دندون درد شروع شد.شب تا صبح از درد خواب نداشتم.دیدم با این وضع نمیشه. به منصور گفتم و اونم به مامانش گفت برام از یه دکتر خوب نوبت بگیره.خلاصه منو برد دکتر و اون دکتر معاینه کرد و به جراح معرفی کرد که برم دندونم رو بکشم .منصورم گیر داده بود که همون عصر بریم .بعد از اون مطب رفتیم پیش اون یکی دکتر....تموم راه غر میزدم که من می ترسم و نمیام و اونم می گفت حالا بریم الان که نمی کشه معاینه کنه.
رفتیم شانس من تو مطبش هیچکس نبود و فوری معاینه کرد و عکس نوشت و رفتیم عکس گرفتیم و اومدیم و هنوزم دکتر بود. خلاصه این منصور بزور منو نشوند که دکتر همون موقع دندونم رو بکشه و هی گفت امروز و فردا نداره درد داری راحت میشی و خلاصه رفت تو پاچه من.
وای با ترس نشستم و هی بهش تو دلم فحش میدادم که منو اورده بود فقط معاینه و حالا نشستم بکشه.بالاخره با کلی اخ و اوخ من دکتر دندونه رو کشید .اونم بالا سرم بود و دستم رو گرفته بود که مثلا اروم شم.
ولی اونقدری که فکر می کردم درد نداشت.قبل کشیدن به دکتر گفتم من می ترسم نمی خوام بکشم این منو به زور آورده و دکتر گفت دوستت داره که آوردتت تا راحت شی.
اخرشم که تموم شد قسمت بامزش این بود که دکتر به منصور گفت: اینو باید ببری کلاس شنا...واسه زیر آبی رفتن خیلی خوبه ...تموم مدت نفس نکشید.و کلی خندیدیم.
پ.ن: تو رادیولوژی که واسه عکس دندون رفته بودیم پر بود از خانم های حامله منتظر سونوگرافی... به منصور میگم الان بجای من باید زنتو میاوردی ببینی بچتون پسره یا دختر... می خنده میگه اینو که الان هستم ترجیح میدم
به نسبت ترم آخری که کرمان بودم الان خیلی راحت ترم و احساس بهتری دارم و کسی نیست که هر روز و شب براش گریه و دلتنگی کنم و راحت هستم و از زندگیم به نسبت قبل راضی ترم.
امروز جمعه است. یکی از دوستام میگه عصر بریم بیرون ولی هنوز نمی دونم برم یا نه؟؟؟
تو این مدت تا تونستم تفریح کردم و گشتم و سعی کردم تا اونجایی که امکان داره بهم خوش بگذره.ولی هنوز خیلی جاها هست که ندیدم و دوست دارم برم.
این ترم زیاد بهمون درس ندادن و خیلی درسی واسه خوندن ندارم....دوتا درس دارم و 6 واحد که اونم ازین به بعد می خوام یکمی بخونم .
این ترم برای من ترم خوش گذرونیه...با خودم عهد کردم قبل از اینکه بیام شیراز که نذارم بهم بد بگذره و اوقات و 2 سال خوشی رو برای خودم بسازم و در این راستا هم دارم فعالیت می کنم.
بقیشو بعدا میگم...
خوب حالم خوب نیست میدونم ولی هر کی سعی داره به روش خاص خودش بمن دلداری بده.
هر کی یه چیزی میگه ..از قسمت نبود و از کجا معلوم خوشبخت میشدی تا اینکه اونا بی لیاقتن و لیاقت تو رو نداشتن و ...
منکه این حرفا و هیچ چیز دیگه ارومم نمی کنه
کتاب جدید شروع کردم...بی اف دوستم هم براش کلی فیلم آوده و اون همشو داده به من...خیلی قشنگن...دارم سرم رو شلوغ نگه میدارم
اینترنتم هم که ۲۴ ساعته وصله و هر وقت حال دارم نت هست و همیشه داره فیلم دنلود میشه
باشگاه رو ول کرده بودم ولی از روز تولدم دوباره شروع کردم...همین که با دوستم ورزش میکنم بهم روحیه میده
امروز متوجه شدم جواب ارشد هفته اول شهریور میاد...استرس دارم....می ترسم
مامانش بهش گفت فعلا صبر کنه و به کسی چیزی نگه...بعد ۳ هفته دیشب مامانش اومد و باهاش صحبت کرد و گفت نه...میگه خانواده هامون بهم نمی خورن...مامانش میگه بیخیال من بشه.
میگه اون باباش شغل آزاده و ما کارمندیم و جور نیستیم و ازین جور حرفا که حتی از نظر دوست جون هم خیلی غیر منطقی بود.
امروز دیدمش و اونم خیلی ناراحت بود سعی کردم از اون حال درش بیارم...
منم ناراحتم و هیچ راهی هم به ذهنم نمیرسه
کتاب خوندن از نظر من دقیقا یه عادته...عادتش از سرم افتاده بود.
علف ها آواز می خوانند اولین کتاب دوریس لسینگ
داستان نشون میده که رکود و یکنواختی زندگی می تونه چه ها بر سر آدم بیاره...
همه داستان تو یه مزرعه است و زندگی یکنواخت زن و شوهر رو نشون میده...به نظر من که تکان دهندس
به این فکر می کردم که منم روزهام مثل مری داستان بی هیچ کارخاصی داره میگذره و به فکر افتادم
اس میدم به دوست جون من عروسی می خوام....میگه چشم علی الحساب واست یکی میگیرم تا بعد...میگم اخه تو که رقص بلد نیستی من با کی برقصم؟؟؟...میگه خوب یادم بده دیگه کشتی منو...
یکی از کادوهام از طرف یکی از دوستامون کتونی بود... سایزم نبود ....بهم گفتن که اون دوستمون از مغازه برادرش گرفته اینو ببرم سایزمو بگیرم.منم همون روز که با دوست جون وقت مشاوره داشتیم دیدم سر راهمه قبل دیدن دوست جون رفتم.خلاصه اونجا هم ماجرا داشتم و هی همون برادره معطلم کرد تا اینکه بهش گفتم من عجله دارم و رفتم
اومدم همون شب خونه مامان میگه رفتی کتونی رو عوض کنی میگم آره چطور؟میگه کی بود تو مغازه میگم برادر فلانی دیگه ...بعد چند تا آدرس دیگه میده که مطمئن شه همون بود...بعد میگه اون خواستگارته بابات قبول نمی کنه.
کلی خندیدم و مسخره بازی درآوردم .بعد که دوست جونو دیدم داشتم با ذوق براش میگفتم چقد جلوش سوتی دادم و هی گفتم عجله دارم...بهش میگم حتی بند کتونی رو نمیذاشت من ببندم...بهم میگفت شما سختته خم نشو...دیدم اون نمی خنده.
میگم چیه؟؟نکنه ناراحت شدی؟
میگه خوب آره ناراحت میشم دیگه
دلم می خواست حداقل تو این تابستون یکم زبان می خوندم و یا میرفتم دنبال مربیگیری و مدرکش رو می گرفتم یا اینکه اون دوتا شنایی که بلد نیستم رو یاد می گرفتم ولی هیچ کدومش رو انجام ندادم.
روزهام به یه عالمه خواب و سریال دیدن و بازی کامپیوتری و گاهی یکم کتاب می گذره....حتی از کتاب خوندن که انقدر بهش علاقه داشتم هم افتادم.
داشتم از دوست جون برنامه نویسی رو یاد می گرفتم که بدبختی این مدت مامان اساسی بهم گیر داده که تو مشکوکی و ازین حرفا و هی گیر مده کجا میری و میای و اونم کنسل شده...مخصوصا که دوست جون از صبح تا عصر سرکاره و بعدشم که الان ماه رضصونه و اذان میشه
احساس بیهودگی دارم
خلاصه که بالاخره رفتم...قرار بود واسه کامپیوتر یه کارهایی انجام بده...تموم مدت 3 ساعت اول رو بداخلاقی کردم و ولش کردم رفتم تو اون یکی اتاق رو مبل خوابیدم...یهو چشامو باز کردم ترسیدم...بالا سرم ایستاده بود منو نگاه میکرد.
این مدت هر چی شوخی کرد و اینا که فایده نداشت...اخرش بعد اون ترسیدنم بهم گفت چی می خوام و رفت بیرون واسم خوراکی خرید و پاستیل و اومد.
بعدش دیگه کم کم حرف زدنم اومد و گفتم از این چیزا ناراحت شدم و .... اونم عذر خواهی کرد و اشتی شدم باهاش....خوراکی خوردیم....عشقولانه شدیم...کامی رو درست کرد.
امروز یه اتفاق جدید افتاد...خوشحال شدم...زیادی خصوصیه و نمیشه گفت...خوشحال شدم
بعدشم ساعت 6 واسم ماشین گرفت اومدم خونه